ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

شادی خونه ما

كلاس هاي اردي بهشت

دقيقا وقتي يك سالت شد با راستين اسمتون رو نوشتيم تو كلاس هاي اردي بهشت. كلاس هاي خوبي بود اما به نظرم براي شما يه كم زود بود، چون شما فقط از اسباب بازي هاش خوشت مي اومد. منم تصميم گرفتم تا يك و نيم سالت بشه ديگه نبرمت كلاس و فقط ببرمت خانه اسباب بازي البته از ويژگي هاي خوب كلاس اين بود كه شما يه مقدار پاهاي ماماني فاصله گرفتی و البته ياد گرفتي تا سه بشمري. الان که دارم این مطلب رو می نویسم و شما تقریبا چهارده و نیم ماهه هستی بعضی وقتا چهار هم میگی. تو کلاس تون که یک ساعت بود اول مربی مهربوونتون آهنگ شاد می ذاشت و ماهم باهاش می خوندیم و حرکت مربوط به آهنگ که مربی تون انجام می داد، رو انجام می دادیم. این رو هم بگم که مربی از...
29 آبان 1392

بازی ها و سرگرمی ها

ار غوان نازم تو این تاپیک می خوام از بازی ها و سرگرمی ها و نحوه برخورد شما با هر کدوم از اسباب بازی هات عکس بذارم. در مواجه با ساناز و اسکندر، مارک هاشون رو میخوری.                            علاقه مندیت در مورد قورباغه، در آوردن چشمهاش  و خوردن اوناست.                 لارای بیچاره ام جز لباس تنش هیچی بهش نمی مونه، تا می گیریش تل و کت و جوراب هاشو در میاری. کلی هم کله اش رو گاز می گیری و از همه مهمتر عاشق پستونکش هستی....
29 آبان 1392

فرشته خونه مون يازده ماهه شد

ارغوان قشنگم يازده ماهگيت مبارك. فقط يه ماه ديگه مونده تا از ماه هاي قبل از يك ساله شدنت بگذري و به اولين سال زندگيت برسي. اين ماه، ماهگردت رو خونه مادرجون( خانه پدري بابا محسن) گرفتيم كه عمو مجتبي و خانوادش هم در جشن كوچك ما شركت داشتند. قبل از اينكه بريم خونه مادر جون اينا رفتيم آتليه و مخصوص يك سالگيت عكس گرفتيم. شما اصلا همكاري نكردي و همش ميخواستي كاري به كارت نداشته باشيم تا بري فضولي كني. دست خاله زهرا درد نكنه كه با اينكه روزه بود، در برخورد با شما كلي صبر و حوصله از خودش نشون داد. ولي در كل نتونستيم خيلي عكس بگيريم( الان شما اومدي يه منگوش بد از پاهام گرفتي، من الكي جيغ زدم و شما كلي ذوق كردي و چند بار ديگه با خنده كارت رو تكرار...
29 آبان 1392

مهد كودك

گفته بودم كه ماماني سرم شلوغ شده، به خاطر تاسيس آتليه اي كه مدت ها ذهنم رو مشغول كرده بود و بالاخره عمليش كردم. البته با كمك بابايي و همكاري شريك و دوست خوبم باران. تقريبا از شنبه قبل كه مامان جون اومد تهران تا يه هفته پيشمون باشه تا به كارهامون برسيم شما رو مي برم مهد. مامان جون اون هفته دو سه بار با شما اومد مهد و من رفتم سراغ كارهام. به جز مهد تقريبا روزي دو سه ساعت با مامان جون تنهات مي ذاشتم البته دو روز به چهار پنج ساعت رسيد. خدا رو شكر الان خيلي بهتر شدي. اما در مورد مهدت بگم كه از خوش شانسي ما كه دلمون نميومد شما رو دست غريبه ها بسپاريم دختر خاله بابايي كه خانم فوق العاده مهربوني و مسول خانه اسباب بازي شاهينه، قبول كرده مسوليت شم...
13 آبان 1392

شروعي دوباره

اول عذر تقصير از گل دخترم به خاطر تاخير طولاني' واقعا شرمنده عشقم اين روزها واقعا درگير بودم هم ذهني و هم جسمي، وگرنه خودت ميدوني كه تو اين دنيا هيچ چيز و هيچ كس برام از تو مهمتر نيست عشقم. اما قول مي دم همه اتفاقات رو برات بنويسم بدون هيچ كم و كاست. اول از واكسن يك سالگي بگم كه سر وقت زديم و خدا رو شكر شما هيچ حساسيتي بهش نشون ندادي و اين واكسن ، يكي از بهترين واكسناي زندگيت بود. خبر بد اينكه حدود يك ماه پيش، دقيقا همون شبي كه ماماني و بابايي مي خواستيم بريم كنسرت حريق خزان عليرضا قرباني شما مريض شدي و تب خيلي شديدي كردي و هرچي برات شياف گذاشتم و پروفن دادم و پاشوره ات كردم خوب نشديتو تب شديدي داشتي و منم كه اعصابم ريخته بود بهم تصميم گرف...
13 آبان 1392

شكوه يكسالگي

در تاريخ چهارده شهريور نود و دو يه جشن خودموني براي شما گرفتيم. از مدت ها قبل براي اين روز برنامه ريزي كرده بوديم و چندين بار منوي غذا و محلش رو تغيير داده بوديم و در نهايت قرار شد مهموني رو خونه پدري بابامحسن بگيريم و مادر جون كلي زحمت كشيد و خونه تكوني كرد و هر كاري كه سر تزيينات دلمون مي خواست از قبيل سوراخ كردن پرده و پونز زدن در و ديوار انجام داديم، تازه دكور خونه رو كلي تغيير داديم و دست آخر خونه رو به هم ريخته گذاشتيم و رفتيم اما مادرجون در تمام مراحل مشوقمون بود هم كلي تشويقمون كرد، هم كلي ذوق كرد و البته كلي خسته شد. و من به عنوان يك عروس قدر شناس در اينجا كلي از ايشون تشكر مي كنم. و البته بابت پخت كشك و بادمجون خوشمزشون كه هركي خو...
24 شهريور 1392

از اين به بعد تو هستي

تا قبل از اينكه وارد ماه شهريور بشيم هروقت از زماني كه توش بوديم، همون موقع سال قبلش صحبت ميكرديم تو نبودي و مثلا مي گفتيم پارسال اين موقع ارغوان داشت تو دل ماماني لگد ميزد يا مثلا پارسال اين موقع ها ارغوان تازه دويست و پنجاه گرم بود.   اما از دوازده شهريور ساعت يه ربع به دوازده به بعد تو ديگه هستي، ديگه هروقت از سال قبل حرف بزنيم توهستي، اصلا ديگه همش تو هستي. تو هستي و ايشالله با يه عمر پربركت و طولاني هميشه خواهي بود. شما تموم هستي مامان و بابا، كه شدين روشني خونه و چشم و دلمون ديگه تو تموم اتفاقات زندگيمون هستي. شهريور ماه توست، اولين ماهي كه براي دومين بار تجربه اش كردي و حالا مي تونيم بگيم كه شما چهار ف...
24 شهريور 1392

مشق تو براي راه رفتن

اين روزها تو در تلاش براي راه رفتن و چهار دست و پا نرفتني. بر سر يه دو راهي سخت كه آيا از توانت براي راه رفتن استفاده كني و با پاهاي باز و قدم هاي آروم گام برداري يا اينكه چهاردست و پا بري و صداي تلپ تلوپ از خودت در بياري و در عوض سريعتر به هدفت برسي. من اگه جاي شما بودم راه اول رو انتخاب ميكردم چون هم ديگه مجبور نبودم دست هام رو محكم بكوبونم زمين و هم سر زانوهام از سفتي زمين درد بگيره. اما خوب چه عجله ايه؟ به قول آقا جون حالا قراره تا هشتاد سالگي راه بري ايشالله، چه اصراريه. در هر حال گويا اين روزها ما شاهد آخرين چهار دست و پا رفتن هاي دختر كوچولويي هستيم كه گاه و بي گاه بدون اينكه انتظارش رو داشته باشيم از بغلمون سر در ميار...
24 شهريور 1392

سالروز زميني شدن تموم زندگيم

ارغوان نازم سال پيش تو اين موقع ها حدود بيست و پنج دقيقه شده بود كه تو پا به دنياي ما گذاشته بودي و بال هاي قشنگت رو جا گذاشته بودي تو آسمون آبي بالاي سرمون. تو اين لحظه ها من محكم بغلت كرده بودم و از حس شيرين مادر شدن سرشار شده بودم. و تو با اون لبهاي قشنگت مشغول شير خوردن بودي و من خنده از رو لبام نمي رفت. تو شير ميخوردي و من گريه مي كردم، گريه از سر شوق. و من چه در اين روز خوشبخت شدم كه خدا بهترين نعمتش رو بهم هديه داد. ارغوان عزيزم، تموم هستيم، تو كه نفسم به نفس هات بنده، تو كه اگه بخندي همه دنيام مي خنده. و خدا نكنه كه يه قطره اشك از چشمهاي قشنگت سرازير بشه، كه اگه بشه تموم زمون و زمان زندگيم بهم مي ريزه عاشقونه و با تموم وجودم دوس...
12 شهريور 1392